صدای پای اجابت می آید.....!!!

ساغرم شکست ای ساقی
نویسنده : هیوا - ساعت ٧:۱٢ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢۸ دی ۱۳٩٠
 

          در میان توفان

بر موج غم نشسته منم     در زورق شکسته منم     ای ناخـدای عالم

 تا نـام من رقـم زده شد     یکباره مهرغم زده شد     بر سرنوشت آدم


 
 
فراموشم شده گاهی که این پایین چه ها کردم...
نویسنده : هیوا - ساعت ۱٢:٢۳ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢۱ دی ۱۳٩٠
 

 

خدایا وقت برگشتن کمی با من مدارا کن...

 


 
 
 
نویسنده : هیوا - ساعت ۱٠:٢٢ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱۱ دی ۱۳٩٠
 

در بیکرانه زندگی دو چیز افسونم کرد...

آبی آسمان که می بینم و میدانم نیست و...

خدایی که نمی بینم و میدانم که هست...


 
 
یاد تو می‌رفت و ما عاشق و بی‌دل بدیم..
نویسنده : هیوا - ساعت ٦:٥٠ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٠ دی ۱۳٩٠
 

هرکه دلارام دید از دلش ارام رفت

چشم ندارد خلاص هر که در این دام رفت

گر به همه عمر خویش با تو برآرم دمی

حاصل عمر آن دمست باقی ایام رفت


 
 
سکوت
نویسنده : هیوا - ساعت ٥:٤٥ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٦ دی ۱۳٩٠
 

ساکت که میمانی میگذارند به حساب جواب نداشته ات...
هرگز نمیفهمند
که داری سعی میکنی حرمت ها را نگه داری...

 

 

 

 


 
 
دوستش میدارم..
نویسنده : هیوا - ساعت ٦:٠۱ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٤ دی ۱۳٩٠
 

دوستش می‌دارم

چرا که می‌شناسمش ... به دوستی و یگانگی.

  هنگامی که دستان مهربانش را به دست می‌گیرم

  تنهایی غم‌انگیزش را درمی‌یابم.
 
  اندوهش
                  غروبی دلگیر است
                                             در غُربت و تنهایی.

  همچنان که شادی‌اش

   طلوعِ همه آفتاب‌هاست.

دوستش می‌دارم

   چرا که می‌شناسمش...........




 
 
باور میکنم و امیدوارم....
نویسنده : هیوا - ساعت ٩:٤۱ ‎ب.ظ روز شنبه ۳ دی ۱۳٩٠
 

می خواهم آب شوم در گستره ی افق

آنجا که دریا به آخر می رسد و آسمان آغاز می شود!

 

 

 

منبع:(شازده کوچولو،http://b612planet.persianblog.ir)


 
 
باران باش....
نویسنده : هیوا - ساعت ٧:۳٢ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٩ آذر ۱۳٩٠
 

 

زمین که دلش می گیرد،

باران می بارد ،

آسمان چقدر مهربان است ،

کاش اندکی مهربان بودی. ..

 

 


 
 
پشیمانم....
نویسنده : هیوا - ساعت ٩:٢۱ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٦ آذر ۱۳٩٠
 

و آیا دیده ای وقتی خطائی می کنی اما ،
ته قلبت پشیمانی
و می خواهی از آن راهی که رفتی ، باز برگردی
نمی دانی که در را بسته او یا نه ؟
یکی با اولین کوبه ، به در ، آهسته می گوید :
... بیا ، ای رفته ، صد بار آمده ، باز آ
که من در را نبستم ، منتظر بودم که برگردی......

خدا را دیده ای آیا ؟


شاعر:
کیوان شاهبداغی


 
 
دریغا
نویسنده : هیوا - ساعت ٤:٥۳ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٤ آذر ۱۳٩٠
 

دریغا، من اندر تو غلط کردم.........


 
 
← صفحه بعد